هر بار
دستم گیرد
و به آن سو برد
که از نیرنگ
نشانی نیست.
سایه ها هم رنگ
مهربانی اند.
گیسوان روح آدمی
آزین به شکوفه ی عشق اند.
و آنجا که هیچ
پرنده ای
در قفس نیست.
آنجا که
می برد او مرا
غنچه ها
با نوازش دستی
می شکفند.
bacchus
صدایم کن
سوی تو پر خواهم کشید.
تمام غم های تو را
یک نفس
سرخواهم کشید.
پرده ی اشک را
بر چشمان تو
خواهم درید.
دلت اگر شاد است، اگر سرمست
صدایم کن
سوی تو پر خواهم کشید.
دست در دست تو
همنفس با تو
خواهم رقصید.
با عشق خود
شادی تو را
فزونی خواهم بخشید.
دلت اگر شاد است، اگر غمگین
صدایم کن
سوی تو من
با سر خواهم دوید.
bacchus
خزان
برگ های تک درخت کوچه را
چید
و رنجوری دستانش را
در نگاه عابران
نشاند.
همه غمگین شدند
برایش.
مدتی بعد
بهار رسید.
جوانه ای رست
بر عریانی دستانش.
نمی د انم
آیا عابران هم شنیدند؟
که درخت با خود می گفت: