Against The Wind




Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 11 خرداد ماه سال 1388

رسمش اینه ؟

دلم برای دوستای قدیمی تنگ شده  

افرادی که اینحا وبلاگشون بود 

دوستایی که تو غم و شادی با من شریک بودن   

دلم تنگ شده 

 

رفیقام رفتن  

حتی دیگه جوابی هم نیست  

 

من ساده فکر میکردم تا اخر عمر باهاشون دوست میمونم 

شایدم تقصیر من بود شایدم نه 

 

۱- غرور صورتی  

۲- سرد مثل آتش 

۳- بیانکا 

۴- مهدی 

۵-سوده عزیز 

۶- ...... 

و ............ 

 

گاهی فکر میکنم دنیا همینه دیگه 

ولی من اینجام 

همینجا



3:20 PM | .... | امیر | نظرات [5]

---------------------------------------------

پنجشنبه 24 خرداد ماه سال 1386

مرد

اینجا یک مرد لبخند میزند

بعد از گذشت سالها

بعد از جاری شدن چند قطره اشک از چشمانش

اشک های زلال اندوهی کهنه و غمگین را خاک میکنند

با چشمانی که در شب رقص بانقاب ها هرگز پشت هیچ چیز پنهان نشد

و او رقصید

با همه رقصید

خنده هایش ؛ گریه هایش از ته دل بود و سخنانش راست راست.....

و خدا با همه بزرگیش همیشه هم در آن بالا بود و هم در قلب او

آری او هنوز در قاب عکس کهنه و قدیمی پیروز از جنگ جدال با زمان.....

خنده ای بر لب دارد

همیشه جاودان باش و بخند



3:05 PM | .... | امیر | نظرات [3]

---------------------------------------------

سه شنبه 14 فروردین ماه سال 1386

.: RTRUTH :.
باز می پرسی و من،
حقیقت را دست و پا شکسته تر از همیشه تحویلت می دهم.

حقیقت تلخ است و من،
طعم تلخ را دوست می دارم.
جز این حقیقت که
تو را دوست می دارم.

و عشق اگرچه شیرین است اما،
من تلخ ترینم امروز؛
و این از دوری ِ توست یا که عشق نمی دانم.
نمی دانم ...

03:49 AM | bacchus | نظرات [2]

---------------------------------------------

دوشنبه 14 اسفند ماه سال 1385

.: sMiLe :.
اندوه ِ بی پایان ِ مرا
لبخند های خسته ی تو بس نیست، پاییزکم.

از جان و دل بخند.

از جان و دل حتی اگر
این شب های آغازین،
آخرین لحظات ِ با هم بودن است!


9:34 PM | bacchus | نظرات [5]

---------------------------------------------

سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385

دروغ

و زندگی

با تمام عظمتش

دروغی بزرگتز از خود را در سینه نهان دارد

پیرمرد برای بار آخر به اطرافش نگاه کرد

لبخند زد

و چشمانش را بست



6:47 PM | .... | امیر | نظرات [0]

---------------------------------------------

جمعه 27 بهمن ماه سال 1385

دیوار

هر روز با ماشین بابام  میرفتم سر کار و بر میگشتم

دوبار میدیدمش روزی

یه دیوار گلی .با قد کوتاه.......

جایی بود که نباید باشه .....

نمیدوستم چرا اونجاست ؟ برای چی اونجاست ؟

یواش یواش هر روز با دقت بیشتری بهش نگاه میکردم

و حتی تو محل کارم یا قبل از خواب یا هر وقتی که میتونستم بهش فکر میکردم...

حتی یه بار خوابشو هم دیدم

یه روز رسید که دیدم اون دیوار گلی شده یه تیکه از زندگی من

یه روز که داشتم نگاهش میکردم پامو گذاشتم رو گاز و با سرعت زیادی ماشین رو کوبیدم بهش

افرادی که اون اطراف بودن با تعجب نگاهم میکردن که چطور نتونستم اون دیوار رو ببینم

اما من میخندیدم

فقط میخندیدم ....

از اون روز به بعد هر وقت پیاده از کنار دیوار رد میشدم به چیزی که از دیوار باقی مونده بود  لبخند میزدم

چون دیگه راحت شده بودم

راحت راحت .

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 تو زندگی همه ما ها از این دیوارا هست

و این ما هستیم که تصمیم میگیریم چطور باهاشون برخورد کنیم.....

 



7:15 PM | .... | امیر | نظرات [3]

---------------------------------------------


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>


© www.mortalkombat.blogsky.com
www.wind.coo.ir www.wind.co.sr